پیامبران الهی و گناه-رشد یافتن علوم توسط پیامبران

در تاريخ ميخوانيم انسان هاي اوليه دامداري و كشاورزي را از همان اول بلد نبودند و به مرور زمان آن را آموختند.در حالي كه در تاريخ دين ميخوانيم حضرت آدم كشاورزي را به فرزندانشان ياد دادند.جواب اين تناقض چيست؟ چرا كار حضرت آدم و حوا كه سيب خوردند گناه نبود؟

small_images-11.jpgسنت خداوند بر اين است، هنگامي كه مخلوقات خود را مي آفريند مايحتاج و امور ضروري و مورد نياز آنها را يا خود براي آنها مهيا مي كند و يا مقدمات تهيه مايحتاج موجودات را براي آنها آماده مي كند و يا اينكه به واسطه برخي واسطه ها و يا فرشتگان خود با تلقين و يا خطورات ذهني و مشاهده برخي تجربات موجود در جهان و يا به روش هاي ديگر به آنها آموزش مي دهد تا آنها بتوانند ادامه حيات داده و در مسير اهداف خلقت و آفرينش خودشان پيش روند.
حضرت آدم عليه السلام هم از اين روند خارج نمي باشند و خداوند مقدمات شكل زندگي و كسب تجربه را برايشان مهيا مي كردند تا با وحي و خواب صادق و كسب تجربه از طريق فرشتگان روش هاي زندگي درست و مقتضي با شرايط زمان خود را فرا بگيرد و به فرزندان خود نيز آموزش دهد.
اينكه فرموديد انسان هاي اوليه دامداري و كشاوزي را از ابتدا بلد نبودند اين به اين معنا نيست كه هيچ چيز حتي مسائل اوليه را هم بلد نبودند بلكه آنها با شكار و يا ميوه هاي جنگي معاش خود را تأمين مي كردند و نيازي به كشاورزي حرفه اي و مدرن نداشتند و اگر هم نيازمند مي شدند يا پيامران به آنها ياد مي دادند و يا خداوند از طريق فكر كردن و آزمون و خطای تجربي به آنها بعد طي مراحل مقدماتي آموزش مي داد. همين كه خداوند قدرت فكر كردن و فراگيري مجهولات از معلومات را داده و تمام تبحر طي مقدمات را براي رفع نيازها به انسان هدیه داده است اين نعمت ها در اصل مستقيم و غير مستقيم انسان را به سمت ادامه حيات و رشد كمي و كيفي زندگي اش هدايت و رهنمون می سازد. از اين بيان مي توانيم به اين نتيجه برسيم كه بين بلد بودن امور توسط پيامبران و رشد و توسعه آموزش ها كه اين هم توسط عوامل و فرشتگان خداوند انجام مي شود و به بندگان منتقل مي شود هيچ تناقضي نيست یعنی در یک مرحله ايجاد مي شوند و بعد در مرحله دیگر با استفاده از نعمتهای خداوند که همان ذهن و فهم و قدرت و کنجکاوی نهاده شده در بشر است آن علوم و تجربه ها و مهارت ها رشد پيدا کرده و دايم در حال پیشرفت میباشد.

خطاى حضرت آدم عليه السلام‏
عصمت پيامبران، همگانى است و حضرت آدم عليه السلام نيز فاقد آن نبوده است؛ ليكن بايد دانست كه اوامر و نواهى الهى، دو قسم است: الف. مولوى يا قانونى؛ ب. ارشادى.
قسم اول (مولوى) تكليف است و خداوند به طور جدى، خواستار انجام آن مى‏باشد و براى عمل به آن، پاداش و در ترك آن عذاب قرار داده است.
قسم دوم (ارشادى) در حقيقت تكليفى از ناحيه پروردگار نيست؛ بلكه خداوند بدان وسيله آدمى را به حكم عقل يا واقعيتى تكوينى- كه نتيجه آن‏ عمل است- ارشاد مى‏كند؛ مانند طبيبى كه به مريض دستور مى‏دهد: فلان غذا را نخور. اين دستور يك تكليف قانونى نيست كه اگر خلاف كند، او را به مجازات رسانند؛ بلكه به اين معنا است كه تخلّف از آن، با بهبود يافتن او ناسازگار است.
بهشتى كه آدم در آن بوده، مرحله قبل از تكليف و تشريع بوده و نهى در آن، جنبه ارشادى داشته است؛ زيرا آن درخت، داراى ويژگى و اثر تكوينى خاصى بوده كه چون از آن خوردند، عورت‏هايشان آشكار شد: فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما؛ به عبارت ديگر غرايز حيوانى و شهوانى در آنها پديد آمد.
از اين رو شرايط زيستى ديگرى، متناسب با وضعيت پديد آمده براى آنان، ضرورى گرديد. بنابراين حضرت آدم عليه السلام مرتكب گناه تكليفى نشد؛ ولى در عين حال عمل او متناسب با مقام منيع آموزگارى ملائك نيز نبود و به دليل وضعيت پديد آمده، ديگر آن بهشت، جاى مناسبى براى او نبود. از همين جا معناى آياتى مثل: وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏ و ... روشن مى‏شود كه اين عصيان، به معناى گناه اصطلاحى نيست؛ بلكه سرپيچى در مقابل نهى ارشادى است كه شايسته جايگاه رفيع حضرت آدم عليه السلام نبوده است.
در رابطه با اينكه عصيان حضرت آدم عليه السلام، در برابر نهى مولوى و قانونى خداوند نبود، دلايل چندى وجود دارد؛ از جمله:
يكم. بعد از آيه وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏، بلافاصله قرآن مجيد مى‏فرمايد:
ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى‏ «3»؛ «سپس پروردگارش او را برگزيد و بر او ببخشود و [وى را] هدايت كرد».
برگزيدگى شخصيتى از سوى خداوند، نشانه مقام بلند او است و اگر خطايى از او سر زده بود، در حد گناه و از بين رفتن عصمت نبوده است.
اگر نافرمانى در برابر دستور مولوى و قانونى باشد، از ظلم‏هايى است كه با مقام پيامبرى سازگار نيست؛ چنان كه درداستان حضرت ابراهيم عليه السلام مى‏فرمايد: لا يَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ؛ «پيمان (امامت و پيامبرى) من به ظالمان نمى‏رسد». «2» دوم. هيچ‏گاه خداوند وعده عذاب در برابر آن نداده و تنها به مشقّت و رنج دنيايى اشاره فرموده است: فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى‏؛ « [شيطان‏] شما (آدم و حوا) را از بهشت خارج نسازد كه به رنج و سختى مى‏افتيد».
سوم. قرآن، نزول شريعت و هدايت را- كه در بردارنده احكام مولوى و تكليفى است- متأخر از هبوط حضرت آدم معرفى كرده است: قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّى هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ* وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ؛ «گفتيم همگى از آنجا [بر زمين‏] فرود آييد؛ پس آن گاه كه هدايتى از من به سوى شما آيد، كسانى كه از هدايت من پيروى كنند، خوف و اندوهى بر ايشان نباشد و آنان كه كفر ورزيده و آيات ما را تكذيب كردند؛ آن گروه اصحاب آتش‏اند و در آن جاويدان».
بنابراين زمانى كه حضرت آدم عليه السلام در بهشت بود، هدايت تشريعى و دستورات واجب از ناحيه الهى صادر نشده بود و اين گونه امور مربوط به حيات زمينى انسان است.
توبه نيز به حسب حال انسان‏ها متفاوت است و همه انبيا و اوليا، پيوسته در درگاه الهى به توبه و استغفار مشغول بوده‏اند؛ زيرا:
الف. توبه و انابه، از بهترين شيوه‏هاى تواضع دربرابر پروردگار است.
ب. اولياى خدا، حتى كارهاى نيكشان را در مقابل جلالت و عظمت پروردگار ناچيز و مايه شرمندگى دانسته، توبه مى‏كردند.
ج. توبه مردم عادى از گناه است؛ ولى اوليا و اوصيا از اينكه ذره‏اى از خدا غافل شوند، توبه مى‏كردند.