فصل اول - شیعه و اهل‌بیت علیهم السلام

تاریخ شیعه
شیعه به چه معنا است؟ در تاریخ اسلام چه جایگاهی دارند؟

شیعه در لغت بر دو معنا اطلاق می‌شود، یکی توافق و هماهنگی دو یا چند نفر بر مطلبی، و دیگری، پیروی کردن فردی یا گروهی، از فرد یا گروهی دیگر؛ ابن منظور در لسان العرب می‌گوید: «الشیعه القوم الذین تجتمعوا علی امر، و کل قوم اجتمعوا علی أمر فهم شیعه، و کل قوم أمرهم واحد یتبع بعضهم رأی بعض هم شیع»[1]
و در اصطلاح به آن عده از مسلمانان گفته می‌شود که به خلافت و امامت بلافصل علی(علیه السلام) معتقدند، و بر این عقیده‌اند که امام و جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از طریق نصّ شرعی تعیین می‌شود، و امامت حضرت علی(علیه السلام) و دیگر امامان شیعه نیز از طریق نص شرعی ثابت شده است.[2]
تاریخ پیدایش تشیّع:
گرچه، در عصر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره‌ پاره‌ای از مسایل، اختلاف نظرهایی میان مسلمانان پدید آمد[3]، ولی فرقه‌ها و دسته‌بندی‌هایی که بعدها پیدا شد، در آن زمان وجود نداشت. ولی پس از رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) اختلافاتی پدید آمد که سبب پیدایش فرقه‌های مختلف در میان مسلمانان گردید. مهمترین اختلافی که در نخستین روزهای پس از رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) پدید آمد، مربوط به مسئله‌ خلافت و امامت بود که مسلمانان را به دو دسته تقسیم کرد.
یک دسته معتقد بودند که امامت، همانند نبوت، منصب و مقامی الهی است و از شرایط امام این است که معصوم از خطا و گناه باشد، و این صفت را جز خداوند کسی نمی‌داند، بنابراین راه تعیین امام نصّ الهی است که در قرآن یا احادیث نبوی بیان شده است، و طبق این نصوص، علیّ بن ابی‌طالب(علیه السلام) جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امام مسلمین است. حضرت علی(علیه السلام) و بنی‌هاشم و گروهی از بزرگان صحابه،‌ اعمّ از مهاجرین و انصار، طرفدار این نظریه بودند. و این همان عقیده‌ شیعه - خصوصاً شیعه‌ امامیه - در مسئله‌ امامت است.
و دسته‌ دیگر - که در رأس آن‌ها ابوبکر و عمر قرار داشتند - بر این عقیده بودند که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) برای خود جانشین تعیین نکرده است،‌ و این کار را به مسلمانان واگذار کرده است. بر این اساس، و با توجه به اهمیت مسئله‌ خلافت و امامت و نقش حیاتی آن در سرنوشت امت اسلامی، در یک اقدام شتاب‌زده - در شرایطی که حضرت علی(علیه السلام) و عده‌ای از بزرگان صحابه به تجهیز بدن پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) مشغول بودند - عده‌ای از مهاجران و انصار در سقیفه‌ بنی ساعده گرد آمده، و پس از گفتگوهایی که در مورد خلیفه‌ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) میان آن‌ها مطرح شد، سرانجام با ابوبکر به عنوان خلیفه‌ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بیعت کردند.
البته منشأ و خاستگاه تشیع را می توان در قرآن مجید نیز جستجو نمود:
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُم خَیرُ البَرِیَّةِ»[4]؛ «کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، اینانند که بهترین آفریده شدگانند»
محمد بن جریر طبری(م 310هـ.ق) در ذیل فراز «أُولئِکَ هُم خَیرُ البَرِیَّةِ» از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) این گونه روایت می کند: «قال النبی(صلی الله علیه و آله و سلم): أنتَ یا علی و شیعتک»[5]؛ «پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: ای علی منظور از «خیر البریّة» تو و شیعیانت هستی»
جلال الدین سیوطی (م 911 هـ.ق) در تفسیر آیه هفتم سوره بیّنه روایتی را از جابربن عبدالله نقل می کند که جابر گفت: ما نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بودیم که علی(علیه السلام) وارد شد؛ فقال النبی(صلی الله علیه و آله و سلم) «والّذی نفسی بیده، إنّ هذا و شیعته لهم الفائزون یوم القیامه»[6]؛ «پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «سوگند به کسی که جانم در دست اوست، هر آینه این مرد (علی(علیه السلام)) و شیعیان او تنها رستگاران در روز قیامتند»
سیوطی چهار روایت به همین مضمون از چهار صحابی جلیل القدر، یعنی جابربن عبدالله، ابو سعید خدری، ابن عباس و امام علی(علیه السلام) نقل می کند.
این آیه آن قدر در زمان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره امام علی(علیه السلام) به کار برده می شد که یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هنگامی که علی(علیه السلام) بر آنها وارد می شد، می گفتند: «قد جاءَ خیرُ البریّه»[7]؛ «بهترین آفریده شدگان آمد»
ابن حجر هیتمی (م 973هـ.ق) آیه هفتم سوره بیّنه را یکی از آیاتی می داند که در فضیلت اهل بیت(علیهم السلام) و شیعیانشان نازل شده است و روایات مذکور را در ذیل این آیه بیان می کند.[8]
بنابراین اساس و بنیان تشیع در زمان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و به دست مبارک ایشان پایه گذاری شد؛ ایشان امیرمؤ منان علی(علیه السلام) و شیعیانشان را «خیرالبریّة» معرفی کردند.
البته آیه 7 سوره بیّنه یکی از دلایل و نصوصی است که بر شکل گیری هویت تشیع در زمان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) دلالت دارد؛ نصوص و روایات متواتر دیگری مانند حدیث ثقلین، حدیث غدیر، حدیث یوم الدار، حدیث منزلت، حدیث ولایت و ده ها حدیث دیگر نیز مبنا و زیر ساخت هویت تشیع می باشند.
دانشمند بزرگ اهل‌سنت «ابن عبدالبرّ قرطبی» (م 463 هـ.ق) در کتاب برجسته خود «الأستیعاب فی معرفة الأصحاب»، نام هفت نفر از صحابه و یاران گران قدر رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را ذکر می کند که معتقد به فضیلت و برتری امام علی(علیه السلام) بر سایر یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بودند؛ ابن عبدالبرّ می گوید: «و رُوی عن سلمان، و أبی ذرّ، و المقداد، و خباب، و جابر، و أبی سعید الخدری، و زیدبن الأرقم، أنّ علی بن أبی طالب أول مَن أسلم، و فضّله هؤلاء علی غیره»[9]؛ «روایت شده از سلمان، ابوذر، مقداد، خباب، جابر، ابو سعید خدری، زیدبن ارقم، که علی بن ابی طالب نخستین کسی است که اسلام آورد، و نیز این افراد علی(علیه السلام) را بر غیر او برتری و فضیلت دادند»
همچنین ابن خلدون بر این باور است که گروهی از صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) جزو شیعیان امام علی(علیه السلام) بودند و ایشان را شایسته تر از دیگران به جانشینی و خلافت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می دانستند.[10]
خلاصه آن که بذر تشیّع به وسیله پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و نصوص و روایات معتبر ایشان افشانده شد. از این نکته نباید غفلت نمود که هویت مکتب تشیّع همان هویّت قرآن کریم و سنّت قطعی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است که توسط برترین و شایسته ترین شاگرد ایشان یعنی حضرت امیرمؤ منان علی(علیه السلام) و فرزندان معصومشان تبیین گردید.[11]
علت سکوت حضرت علی(علیه السلام) :
چون شرایط سیاسی و اجتماعی دنیای اسلام و جهان به گونه‌ای بود که امام علی(علیه السلام) و هواداران او، برای اثبات عقیده خود و عملی ساختن آن، به اقدامات عملی و خصمانه دست می‌زدند، موجودیت اسلام از ناحیه دشمنان خارجی (امپراطوری ایران و روم) و دشمنان داخلی (منافقین) آسیب جدّی می‌دید، امام علی(علیه السلام) مصلحت اسلام و مسلمین را پیروی از روش صبر و مدارا دید، و گرچه در مواقع مناسب، دیدگاه خود را درباره نادرستی عمل آنان بیان می‌کرد، ولی از درگیری‌های خصومت‌آمیز خودداری کرد، و در هدایت و پیشبرد جامعه اسلامی، از هیچ گونه کوشش و تلاشی خودداری نمی‌کرد و در حل مشکلات، دستگاه خلافت را یاری می‌نمود. تا آن‌جا که از خلیفه دوم نقل شده که هفتاد بار گفته است «اگر علیّ نبود عمر هلاک می‌شد» و نیز گفته است: «خدایا مرا برای برخورد با مسئله‌ دشواری که علیّ بن ابی‌طالب در آن حضور ندارند، باقی مگذار»[12]
شیعه در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) :
در هر حال، شیعه به عنوان پیروان علی بن ابی‌طالب و معتقدان به امامت بلافصل او در نخستین روزهای پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پدید آمد. البته روایاتی نیز یافت می‌شود که لفظ شیعه در زمان حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر چهار تن از صحابه اطلاق می‌شد که عبارت بودند از: سلمان، مقداد، ابوذر و عمار یاسر.[13]
این افراد از جمله کسانی هستند که در مسئله‌ خلافت و امامت، علی(علیه السلام) را خلیفه‌ بلافصل پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌دانستند با این وصف، و با توجه به این که نظریه‌ ‌شیعه در مسئله‌ امامت به نصوص کتاب و سنت مستند گردیده است، می‌توان گفت: تشیع، در حقیقت، با اسلام همراه بوده است، هر چند به عنوان یک مذهب، پس از رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) موجودیت یافت.
فرقه‌های شیعه:
در تاریخ شیعه، فرقه‌هایی پدید آمده است، که بسیاری از آن‌ها منقرض شده‌اند، و بحث درباره‌ آن‌ها فایده‌ چندانی ندارد. فرقه‌های اصلی شیعه که هم اکنون نیز موجودند عبارتند از: شیعه‌ اثنا عشریه، شیعه‌ زیدیه، و شیعه‌ اسماعیلیه.
اکثریت شیعه، را شیعه‌ امامیه یا اثنا عشریه تشکیل می‌دهد، ‌از آن‌جا که آنان جانشینان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را دوازده نفر می‌دانند، اثنا عشریه (دوازده امامی) نامیده شده‌اند.
شیعه‌ اثنا عشریه بر مسئله‌ امامت تأکید خاصّی داشته و عصمت امام و افضیلت او را بر دیگر افراد امت اسلامی بسیار مهم و اساسی می‌داند. و از طرفی، امامت را، پس از سه امام نخست، منحصر در فرزندان امام حسین(علیه السلام) می‌داند. با توجه به این عقاید ویژه درباره‌ امامت، شیعه اثنا عشریه به «امامیه» شهرت یافته است.
شیخ مفید، پس از تعریف شیعه به کسانی که به امامت بلافصل علی(علیه السلام) عقیده دارند درباره‌ شیعه‌ گفته است: «این عنوان، مخصوص آن دسته از شیعه است که به وجود امام در هر زمان، و وجوب نصّ جلیّ، و عصمت و کمال برای هر امامی معتقد است، و امامت را (غیر از سه امام نخست) منحصر در فرزندان امام حسین(علیه السلام) می‌داند...»[14]
نام ائمه شیعه:
نام و خصوصیات امامان دوازده‌گانه شیعه در احادیثی که از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده، بیان گردیده است آنان عبارتند از:
۱ـ علیّ بن ابی‌طالب(علیه السلام) ۲ـ حسن بن علی(علیه السلام) ۳ـ حسین بن علی(علیه السلام) ۴ـ علیّ بن حسین(علیه السلام) (امام سجاد) ۵ـ محمد بن علی(علیه السلام) (امام باقر) ۶ـ جعفر بن محمد(علیه السلام) (امام صادق) ۷ـ موسی بن جعفر(علیه السلام) (امام کاظم) ۸ـ علی بن موسی(علیه السلام) (امام رضا) ۹ـ محمد بن علی(علیه السلام) (امام جواد) ۱۰ـ علی بن محمد(علیه السلام) (امام هادی) ۱۱ـ حسن بن علی(علیه السلام) (امام عسکری) ۱۲ـ ‌حجه بن الحسن (مهدی موعود(عجل الله تعالی فرجه الشریف)).

شیعه جعفری
چرا شیعه را جعفری می گویند؟

در پاسخ به این پرسش مهم به نکاتی اشاره می شود:
1. امام جعفر صادق(علیه السلام) نیز همچون سایر معصومین(علیهم السلام) سینه دانش را شکافت و دنیا را از دانش و معارف ناب و همه جانبه خود آکنده ساخت.
امام صادق(علیه السلام) می فرمودند: «سَلونی قبل أن تفقدونی فأنه لا یحدّثکم أحدٌ بعدی بمثل حدیثی»[15]؛ «از من سؤ ال کنید و بپرسید پیش از آن که مرا از دست بدهید. به درستی که پس از من، کسی مانند حدیث مرا به شما نخواهد گفت» و این سخنی بود که جز جدّ بزرگوارش امام امیرالمؤ منین(علیه السلام)، کسی را یارای آن نبوده است.[16]
ابوحنیفه، رئیس مذهب حنفی که خود از خرمن علم و دانش امام صادق(علیه السلام) خوشه چینی کرده، درباره عظمت و جایگاه علمی امام صادق(علیه السلام) می گوید: «ما رأیتُ أفقه مِن جعفر بن محمد»[17]؛ «من فقیه تر و داناتر از جعفربن محمد ندیده ام».
مالک بن أنس، پیشوای مذهب مالکی که معاصر با امام صادق(علیه السلام) در مدینه بوده است درباره امام(علیه السلام) می گوید: «ما رأت عینٌ و لا سَمِعت أذنٌ و لا خَطر علی قلب بَشر أفضل مِن جعفر بن محمد»[18]؛ «چشمی ندیده و گوشی نشنیده و به خیال بشری خطور نکرده مردی با فضیلت تر از جعفر بن محمد»
2. بررسی شرایط و اوضاع سیاسی و اجتماعی زمان امام صادق(علیه السلام) ؛ زمینه ساز پاسخ گویی به این پرسش است که چرا مذهب شیعه را مذهب «جعفری» نام نهادند.[19]
از سال هشتاد و سوم هجرت، سال ولادت امام صادق(علیه السلام) تا سال یکصد و چهل و هشت، سال رحلت امام صادق(علیه السلام) دوازده تن از دو خاندان مروانی و عباسی حکومت مسلمانان را به دست گرفتند. به جز عبدالملک بن مروان و هشام بن عبدالملک که هر یک بیست سال حکومت کرده اند، روزگار حکومت دیگر زمام داران کوتاه بوده است. طبیعی است تغییر حاکمان خودکامه، آشفتگی وضع سیاسی و اجتماعی را به دنبال داشته باشد، به ویژه که در دو دهه اخیر زندگانی امام صادق(علیه السلام)، حکومت از خاندان اموی به خاندان عباسی انتقال یافت و این انتقال با آشوب ها و کشتارها همراه بود. علت این دگرگونی ها و آشوب ها را بایستی در شیوه حکمرانی حاکمانی ستمگر دانست که خود را جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می دانستند و داعیه دار اخلاق و عدالت و زهد بودند؛ ولی در عمل به زندگی اشرافی خو کرده بودند و از شیوه پادشاهی حاکمان ایران و روم پیروی می کردند.[20]
آری این شرایط سیاسی اجتماعی آشفته و بی سامان، بستر مناسبی را فراهم نمود که دو حزب اموی و عباسی به یکدیگر مشغول شوند و امام صادق(علیه السلام) از این برهه زمانی که مراقبت ها و فشارها برایشان کاسته شد، بهترین استفاده و بهره بری را به نفع ارتقای علمی و معرفتی مکتب تشیع برداشتند و توانستند دانشگاه جامعی در علوم و دانش های گوناگون پایه ریزی کنند.
از این نکته نباید غفلت نمود که آموزه های معرفتی و دینی امام صادق(علیه السلام) یکسره بر پایه احکام اسلام قرار دارد و مکتب جعفری او همان مکتبی است که شالوده اش به دست مبارک «محمد مصطفی»(صلی الله علیه و آله و سلم) در هم پیوست و «امیرمؤ منان علی(علیه السلام) » در آن به آموزگاری برخاست؛ اما فراهم شدن شرایط و بسترهای مناسب سیاسی و فرهنگی و اجتماعی برای حضرت صادق(علیه السلام) و رویارویی جدّی ایشان با جریانات و فرقه های انحرافی و تبیین احکام فقهی و مسایل عقیدتی و کلامی باعث شد مکتب اصیل شیعه به نام بلند «جعفری» مرسوم گردد. در عصری که از یک سو به خاطر فتوحات فراوان، دروازه های قلمرو اسلامی بر روی دانش های گوناگون گشوده شد و از سوی دیگر جنجال مکتب داران عقاید و مذهب سازان، بلند بود، مکتب ریشه دار تشیع به آموزگاری «جعفر بن محمد الصادق(علیه السلام)» موجودیت و اعتباری بی مانند یافت.[21]
مرحوم علامه سید محسن امین، در کتاب گران سنگ «اعیان الشیعه» درباره علت نام گذاری مکتب تشیّع به مذهب جعفری این گونه می گوید: «از آنجایی که روایات نقل شده از امام صادق(علیه السلام) در فروع و احکام فقهی بیش از دیگر ائمه(علیهم السلام) است؛ این مذهب را جعفری نام نهاده اند. علت فزونی روایت ها و احادیث رسیده از امام صادق(علیه السلام) آن است که عصر زندگانی ایشان مصادف بود با سستی و ضعف دولت بنی امیه و آغاز حکومت عباسی؛ و نیز دولت عباسی یک دولت هاشمی بود که در آغاز حکومت خود با تعصب شدید با اهل بیت(علیهم السلام) برخورد نمی کرد. ازاین‌رو امام صادق(علیه السلام) با آزادی بیشتر و بدون خوف و هراس به نشر و گسترش مذهب خود که از جدشان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) دریافت کرده بودند، پرداختند، ازاین‌رو راویان حدیث از ایشان افراد زیادی بودند».[22]
مرحوم شیخ مفید درباره سرّ این مطلب که چرا مذهب شیعه را «جعفری» نام نهاده اند؟ می گوید:«دانشمندان از هیچ یک از اهل بیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به مقدار آنچه از امام صادق(علیه السلام) روایت دارند، نقل نکرده اند و هیچ یک از آنان شاگردانی به اندازه شاگردان امام صادق(علیه السلام) نداشته اند؛ و روایات هیچ یک از آنان برابر با روایت های رسیده از او نیست. حدیث نگاران نام راویان از امام صادق(علیه السلام) را که مورد وثوق و اطمینان بوده چهار هزار تن نوشته اند. نشانه آشکار امامت او خردها را حیران می کند و زبان مخالفان را از طعن و ایراد شبهات و اعتراض لال می سازد».[23]
آری زمان امام صادق(علیه السلام) از نظر اسلامی یک زمان منحصر به فرد است؛ زمان نهضت ها و انقلاب های فکری است. از سویی زنادقه و جریان های مادی گرایانه و الحادی که منکر خدا و دین و پیغمبر بودند، فعالیت دارند. افرادی مثل: ابن ابی العوجاء و ابوشاکر دیصانی مروجان زندقه و الحاد در آن عصر بودند. از سوی دیگر تصوّف و تظاهر به زهد به شکل دیگری ظاهر شد، افراد مقدس مآب و خشک فکری مانند سفیان ثوری و سفیان بن عیینه و عبّادبن کثیر بصری سردمداران جریان صوفی مسلک بودند. اینها به عنوان جریانی انتقادی - اعتراضی، سخن نمی گفتند، بلکه اصلاً می گفتند حقیقت اسلام آن است که ما می گوییم.
همچنین فقهایی در عصر امام صادق(علیه السلام) پیدا شده بودند که به خاطر دوری از سرچشمه زلال اهل بیت(علیهم السلام) احکام فقهی را براساس قیاس، استحسان، رأی و سلیقه شخصی صادر و ترویج می کردند، در برابر همه آنان؛ مکتب امام صادق(علیه السلام) در فقه، قوی ترین و نیرومندترین مکتب فقهی آن زمان بود به طوری که تمام پیشوایان چهارگانه اهل‌سنت، بدون واسطه و یا با واسطه، شاگرد امام صادق(علیه السلام) بوده اند و نزد ایشان شاگردی کرده اند.
مالک بن انس که پیشوای مذهب مالکی است نیز معاصر امام صادق(علیه السلام) در مدینه بوده است. او هم نزد امام(علیه السلام) می آمد و به شاگردی امام(علیه السلام) افتخار می کرد.
شافعی و احمد بن حنبل نیز با واسطه از مکتب امام صادق(علیه السلام) بهره مند شده اند.[24]
پایان سخن این که امام صادق(علیه السلام) را «شیخ الأئمه» نام نهاده اند، زیرا نسبت به همه ائمه(علیهم السلام)، عمر بیشتری نصیب ایشان شد، شصت و پنج ساله بودند که از دنیا رحلت نمودند. عمر نسبتاً طولانی آن حضرت و ضعف و سستی که در دستگاه خلافت رخ داد که امویان و عباسیان سرگرم زد و خورد با یکدیگر بودند، فرصتی طلایی و استثنایی برای امام صادق(علیه السلام) به وجود آورد که بساط تعلیم و تربیت را بگستراند و به تربیت شاگردان و تأسیس حوزه علمی عظیمی بپردازد.
تربیت شاگردانی که هم از جهت کمی تعدادشان فراوان بود - بیش از چهار هزار شاگرد و راوی تربیت نمودند - و هم به لحاظ کیفی با تخصص های گوناگون شاگردانی را در موضوعات فقه، حدیث، اصول، تفسیر قرآن، کلام و عقیده، حکمت، و حتی رشته های تجربی و انسانی پرورش دادند، مانند جابربن حیان که در شیمی شاگرد امام(علیه السلام) بوده است.
نکته شایان ذکر آن که نام گذاری شیعه به مذهب «جعفری» در زمان خود امام صادق(علیه السلام) و توسط خود ایشان صورت گرفت. امام صادق(علیه السلام) در ضمن وصایا و سفارش هایی به یاران خود فرمودند: «از شما کسی که در دین خود تقوا را رعایت کند و در گفتارش راستگو باشد و ادای امانت کند و با مردم نیک رفتار باشد، مردم می گویند او «جعفری» است (منسوب به امام جعفر صادق(علیه السلام) است) و من خوشحال می شوم، و اگر رفتارتان این گونه نباشد، مایه ننگ و عار من خواهد بود و مردم می گویند این تربیت شده «جعفر» است.[25]

رافضی
چرا شیعه را رافضی می نامند؟

«رافضه» در لغت از ماده «رفض» به معنای ترک کردن و رها کردن است. به سپاهیانی که امیر و سرلشکر خود را ترک و رها کنند، «روافض» گفته می شود.[26] همچنین به عملکرد فردی که گوسفندان و شتر خود را رها و طرد می کند تا هر‌جا خواست بچرد، «رفض» گویند.[27]
ابن خلدون در تعریف اصطلاحی «رافضه» می گوید: «رافضه آن گروهی از امامیه هستند که معتقدند پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره جانشینی و امامت علی(علیه السلام) وصیت کرده است، ازاین‌رو علی(علیه السلام) را «وصّی» گویند و از شیخین (ابوبکر و عمر) به خاطر آن که حق ولایت و امامت علی(علیه السلام) را نداده اند، بیزاری می جویند.[28]
بنابراین «رافضی» به کسی گفته می شود که علی(علیه السلام) را برتر از همه صحابه دانسته و ایشان را خلیفه و جانشین بدون واسطه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می داند و از سوی دیگر خلفای سه گانه را «رفض» و ردّ می نماید.[29]
در مورد علت نام گذاری شیعه به «رافضه» از سوی مخالفین امامیه؛ چندین دیدگاه وجود دارد؛ ابوالحسن اشعری می گوید: «دومین گروه از شیعه، رافضه یا امامیه اند که به خاطر انکار خلافت ابوبکر و عمر، از سوی اهل‌سنت بدین نام شهرت یافته اند. همگی بر این باور استوارند که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر خلافت علی بن ابی طالب(علیه السلام) به نصّ روشن اقرار فرموده و نیت خویش را آشکار ساخته اند. پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بیشتر صحابه، از اطاعت فرمان او، سرباز زدند و به گمراهی افتادند و علی(علیه السلام) در کلیه امور و مطالب، مصیب و درستکار است و خطایی مرتکب نشده است.[30]
کلمه «رافضی» لفظ عامی است که گاهی بر گروه و فرقه خاصی از شیعه و گاهی بر همه فرقه های شیعه و گاهی بر کسانی که محبت اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را ابراز می کردند، به کار می رفته است. به عنوان مثال امام شافعی، پیشوای مذهب شافعی در مدح و ستایش اهل بیت(علیهم السلام) و فضایل امام علی(علیه السلام) و فرزندان پاک ایشان اشعاری را سروده است؛ ازاین‌رو برخی وی را از این کار نهی کرده و به او اتهام می زدند که سخن رافضیان را می گویی. شعر امام شافعی بدین قرار است:
إن کان رفضاً حبّ آل محمد
فلیشهد الثّقلان أنّی رافضی[31]
«اگر محبت و دوستی آل محمد نشانه رافضی بودن است؛ پس جن و انس شهادت بدهند که من رافضی هستم».
نکته مهم شایان ذکر آن که لفظ «رافضه» را حکومت های ستمگر و مستبد برای شیعه به کار بردند تا آنها را از صفوف اهل‌سنت و سایر مسلمانان جدا و متمایز ساخته و آنها را منزوی و مطرود سازند؛ و از سوی دیگر دست ستمگران را برای آزار و شکنجه و انتقام از شیعه باز گزارند.[32]
عنوان «رافضی» در عصر بنی امیه و سایر حاکمان ستمگر، گناهی نابخشودنی و به معنای خروج از اسلام بوده که صاحب آن سزاوار قتل و شکنجه می باشد.
شایان ذکر است که لفظ «رافضی» در زمان امامان معصوم(علیهم السلام) از یک بار معنوی و مثبتی برخوردار بوده است؛ به عنوان نمونه: از ابوبصیر نقل شده که گوید به امام صادق(علیه السلام) گفتم: ما را به نامی می خوانند که به سبب آن مال و جانمان را مباح و حلال می دانند و ما را شکنجه می دهند. حضرت فرمودند: به شما می گویند «رافضه»؟ گفتم: آری.
امام صادق(علیه السلام) فرمودند: «به خدا سوگند! آنان شما را «رافضه» ننامیدند، بلکه خداوند شما را به این لقب نامیده است. همانا هفتاد نفر از مردان بنی اسرائیل پیرو راه و روش فرعون بودند، لکن هنگامی که ضلالت و گمراهی فرعون و هدایت و حقانیت موسی(علیه السلام) را دیدند، فرعون را رها و ترک کرده (رفضوا فرعون) و به موسی(علیه السلام) ملحق شدند و در لشکر حضرت موسی(علیه السلام) در عبادت و تلاش کوشاترین مردم بودند. خداوند به حضرت موسی(علیه السلام) وحی نمود که این نام و لقب را برای آنها در تورات ثبت کن، زیرا این نامی است که من به شما و آن افراد بخشیده ام»[33]
بنابراین مفهوم «رافضه» در بردارنده دو عنصر تولّی و تبرّی است؛ به بیان دیگر این مفهوم یک رکن ایجابی دارد و آن اعتقاد به خلافت بلاواسطه امیرمؤ منان علی(علیه السلام) پس از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است؛ و یک رکن سلبی دارد و آن نفی و ردّ خلافت کسانی است که به ناحق بر مسند جانشینی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تکیه زدند و دین خدا را به انحراف کشاندند.

عبدالله بن سبأ
عبدالله بن سبأ کیست؟

بیش از هزار سال است که مورّخان درباره «عبدالله بن سبأ» قلم فرسایی کردند و به او و سبئیان (پیروان ابن سبأ) کارهای شگفت انگیزی را نسبت می دهند.
در تاریخ، سخن از دو عبدالله بن سبأ به میان آمده است: یکی در زمان حضرت علی(علیه السلام) بوده که در حق او غلوّ می کرده است و دیگری در عهد خلافت عثمان که در فتنه ها محرک اصلی بوده است.
آنچه صحت دارد؛ شخصی به نام عبدالله بن سبأ درباره امام علی(علیه السلام) غلوّ می کرد و می گفت: او خداست - نعوذ بالله تعالی - و من رسول اویم. این موضوع چندان قابل انکار نیست و داعی بر انکار آن نیز وجود ندارد؛ زیرا در روایات معتبر که از طرق اهل بیت(علیهم السلام) وارد شده به وجود او اشاره شده است؛ از همین رو، به دلیل وجود این روایات، بزرگان علم رجال به طور صریح نسبت غلو و کفر به او داده اند؛ و انتساب او را به شیعه رد کرده اند:
1. شیخ طوسی می گوید: «عبدالله بن سبأ کسی است که کافر شد و اظهار غلو نمود».[34]
2. علامه حلّی می گوید: «او غالی و ملعون است... او گمان نمود که علی، خدا و خود، نبی اوست. خداوند او را لعنت کند»![35]
3. ابوداود می گوید: «عبدالله بن سبأ به کفر بازگشت و اظهار غلو نمود».[36]
ولی آنچه باطل و ساختگی است وجود شخصی به نام «عبدالله بن سبأ» در زمان عثمان خلیفه سوم می باشد. خلاصه آنچه مورّخان به ویژه طبری درباره عبدالله بن سبأ آورده اند، عبارت است از:
عبدالله بن سبأ مردی یهودی از اهالی صنعای یمن است که در زمان عثمان به حسب ظاهر اسلام آورد، ولی در خفا و پنهانی به ایجاد تفرقه میان مسلمانان اشتغال داشته، و در شهرهای بزرگ اسلامی مانند شام، کوفه، بصره و مصر، سفر می کرده، در مجامع مسلمین حاضر می شده، و برای مردم تبلیغ می نمود که پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) همانند حضرت عیسی(علیه السلام) رجعت خواهد کرد.
همچنین عبدالله بن سبأ این انگاره را در میان مردم رواج داد که «هر پیغمبری جانشین و وصیی داشته و وصی محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) علی(علیه السلام) است و او خاتم اوصیاست همچنان که محمد خاتم انبیا بود، و عثمان حق این وصی را غصب کرده و درباره وی ستم نموده است، پس باید امت اسلامی قیام نموده و عثمان را از اریکه خلافت به زیر کشیده و حکومت را به علی(علیه السلام) واگذار کنند.
تاریخ نگاران نام قهرمان این داستان را «عبدالله بن سبأ» و لقبش را «ابن امه السوداء» فرزند کنیز سیاه گذاشته و چنین ادعا کرده اند که همین عبدالله بن سبأ، مبلّغین خود را به شهرها و ممالک اسلامی فرستاده و به آنها دستور داده که به بهانه امر به معروف و نهی از منکر، فرمانداران وقت را تضعیف کنند.
در نتیجه عدّه زیادی از مسلمانان به وی گرویده و از برنامه او پیروی کردند، تا آنجا که برخی از اصحاب عالی قدر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و گروهی از تابعین نیکوکار به او گرویدند؛ از میان صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم): ابوذر غفاری، عمّاربن یاسر، محمدبن ابی حذیفه، عبدالرحمن بن عدیس؛ و از میان تابعین: مالک اشتر، صعصعة بن سوهان، محمدبن ابی بکر و دیگران فریب افکار او را خوردند و به عبدالله بن سبأ پیوستند و گویند سبئیان، هرجا که بودند، به منظور پیشرفت برنامه رهبرشان، مردم را علیه فرمانداران وقت می شورانیدند و اعلامیه هایی در انتقاد از حکومت وقت می نوشتند و به شهرهای خارج از محیط خود می فرستادند.
نتیجه این تبلیغات آن شد که عده ای از مسلمانان با این تحریکات برانگیخته شده، و به سوی مدینه رهسپار گردیده اند و عثمان را در خانه اش محاصره نمودند، تا آنجا که کار به کشته شدنش انجامید.
همچنین گویند پس از آن که مسلمانان با علی(علیه السلام) بیعت کردند و عایشه به همراه طلحه و زبیر برای خونخواهی عثمان به سوی بصره حرکت کردند، در خارج شهر بصره بین علی(علیه السلام) و طلحه و زبیر مذاکراتی صورت گرفت، و «سبئیان» دیدند که اگر این تفاهم و آشتی صورت بگیرد، مسبّب اصلی قتل عثمان که خود «سبئیان» بودند مشخص گشته، گرفتار خواهند شد، ازاین‌رو شبانه تصمیم گرفتند به هر وسیله و دسیسه ای که شده آتش جنگ را برافروزند. پیرو این تصمیم دسته ای از آنها به طور مخفی به میان سپاه علی(علیه السلام) و دسته دیگر داخل لشکر طلحه و زبیر شدند و در دل شب، هنگامی که هر دو لشکر به امید صلح در خواب بودند، آن عده از ایشان که در سپاه علی(علیه السلام) بودند، به سپاه مقابل تیراندازی نمودند و آنها هم مقابله به مثل کردند. در نتیجه ترس و حس بدبینی که در دو لشکر نسبت به یکدیگر پیدا شد جنگ جمل برپا گردید.
این افسانه سرا، داستان سبئیان را به همین جا پایان داده و دیگر از سرنوشت آنان سخنی به میان نمی آورد.[37]
این افسانه تاریخی بیان گر چند مطلب است:
1. جریان ویران گر «سبئیان» به سرکردگی عبدالله بن سبأ یک جریان نفاق گونه است که به هدف تفرقه افکنی در میان امت اسلامی پدید آمده است.
2. عبدالله بن سبأ بدعت هایی مانند: اعتقاد به رجعت و وصایت جانشینی علی(علیه السلام) پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)؛ و این که عثمان غاصب حق علی(علیه السلام) است را پایه گذاری کرد.
3. کسانی که با خلیفه سوم (عثمان) جنگیدند و بر علیه او قیام و زمینه کشته شدنش را فراهم کردند همین گروه سبئیان (پیروان عبدالله بن سبأ) هستند.
4. فتنه جنگ جمل را عبدالله بن سبأ و طرفدارانش بر پا کردند.
نقد و بررسی:
امروزه مخالفان مکتب تشیع ناجوانمردانه به شیعه اتهام می زنند که مؤسس مکتب تشیع فرد یهودی الأصلی به نام «عبدالله بن سبأ» است. ازاین‌رو شایسته است با یک پژوهش عمیق تاریخی، ریشه ها و سرنخ های این افسانه تاریخی، را پیدا نموده و سند و دلالت آن را در بوته نقد قرار دهیم.[38] ازاین‌رو در نقد آن به چند نکته اشاره می شود:
اول. تمام تاریخ نگاران و مستشرقانی که افسانه عبدالله بن سبأ را در کتاب های خود ذکر کرده اند، همگی وامدار «تاریخ طبری» هستند و همه این جریان را از تاریخ او اقتباس نموده اند.[39]
محمدبن جریر طبری (متوفای310 هـ.ق) قصه عبدالله بن سبأ را فقط از یک راوی نقل می کند و آن فردی به نام «سیف بن عمر» است. همه نقل ها و روایت های این افسانه نشأت گرفته و ساخته و پرداخته دروغ پرداز معروف «سیف بن عمر تمیمی کوفی» (متوفای 170 هـ.ق) است. کتب رجال و تراجم همگی بر «کذّاب» و «وضّاع» بودن «سیف بن عمر» اتفاق نظر دارند.
دوم. پذیرش این افسانه ساختگی در حقیقت توهین به صحابه گرامی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و فرو کاستن از قدر و منزلت آنهاست. زیرا چگونه ممکن است بزرگانی همچون ابوذر و عمّاربن یاسر که در دامن رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) پرورش یافته و از آموزه های نبوی بهره مند شده اند پیرو یک شخص یهودی زاده شوند و بدعت ها و کجروی های او را بپذیرند؟ آنان که این افسانه را ساخته اند نمی دانستند که ناخودآگاه دارند به جایگاه ویژه صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) آسیب می زنند.
سوم. این قصه با عملکرد و شیوه سیاسی عثمان سازگاری ندارد؛ زیرا کسی که به طور دقیق و تحلیلی روش حکومت داری عثمان را بررسی کند، پی خواهد برد که او با معارضین و مخالفین خود با شدّت و خشونت برخورد می کرده است. تاریخ، برخورد خشونت آمیز عثمان با ابوذر غفاری و تبعید او به «ربذه»[40] و نیز ضرب و شتم عمّار بن یاسر تا سر حد مرگ توسط عثمان[41]؛ و اخراج ابن مسعود از مسجد با زور و اکراه[42] را فراموش نمی کند. حال با این وضع و روش آیا می توان باور کرد که عثمان شخصی یهودی زاده را رها و آزاد گذاشته تا مردم را فریب داده و بر ضدّ او بشوراند، و او را دستگیر و مجازات نکند؟![43]
چهارم. بر فرض که این قصه صحیح باشد؛ آنچه جای پرسش دارد آن است که چه ارتباطی بین این افسانه و این که عبدالله بن سبأ مؤسس و پایه گذار مذهب شیعه باشد، وجود دارد؟ کسی که به منابع معتبر کلامی شیعه مراجعه کند پی خواهد برد که پایه گذار این مکتب، اهل بیت(علیهم السلام) و پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است که در نصوص معتبری همچون حدیث ثقلین، امت اسلامی را به پیروی از قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) دعوت می کند و بر وصایت و امامت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) تأکید می نماید.
پنجم. مؤسس و پایه گذار هر مکتبی نزد پیروان آن مکتب محبوب و پذیرفته شده است و از احترام و جایگاه ویژه ای برخوردار است؛ در حالی که شخصیت ساختگی عبدالله بن سبأ نزد شیعیان ناشناخته و مجهول است و احترام و محبوبیتی ندارد و این خود بهترین گواه بر دروغین بودن چنین اتهامی به مکتب ریشه دار تشیع است.

مرجعیت اهل‌بیت(علیهم السلام)
چرا شیعه معتقد به مرجعیت علمی اهل‌بیت(علیهم السلام) بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است؟

در پاسخ به این پرسش به چند نکته اشاره می شود:
اول. قرآن در آیات متعددی پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) را به عنوان تبیین گر و مفسّر خود معرفی فرمود:
«وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُم عَنهُ فَانتَهُو»[44]؛«آنچه را پیامبر به شما داد بگیرید، و از آنچه شما را از آن بازداشت، دست بردارید»
«مرجعیت علمی» یک منصب الهی است که هر کسی شایستگی و لیاقت به دوش کشیدن آن را ندارد. کسی که در جایگاه تعلیم و تربیت و رشد و شکوفایی علمی و معرفتی مردم قرار می گیرد بایستی خود پیراسته و مصون از اشتباه و غفلت و فراموشی و گناه باشد؛ وگرنه نمی تواند توده های مردم را به آنچه خواست خدا و هدایت الهی است رهنمون گردد، و موجب نقض غرض شده و با هدف آفرینش انسان که تقرّب به پروردگار است منافات دارد؛ ازاین‌رو «مرجعیت علمی» ملازم با عصمت از خطا و گناه و فراموشی و جهالت است.
از آنجا که انسان موجود پیچیده و شاهکار هستی است؛ احکام و قوانین فردی و اجتماعی او در همه زمینه های سیاسی، اقتصادی، عبادی، قضایی نیز بسیار گسترده و فراوان است؛ و با گذشت زمان و رشد و تکامل زندگی اجتماعی، انسان با مسایل و چالش های جدید و نویی روبرو می شود که دین اسلام بر اساس آن که خاتم ادیان الهی است، باید پاسخگوی آن نیازهای جدید باشد.
از سوی دیگر از امتیازات ادیان و شرایع، تدریجی بودن بیان احکام و تکالیف است.
از طرف دیگر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در دوران حیات مبارکشان فرصت کافی و لازم برای تبیین و تفسیر همه احکام جزیی و آنچه را مردم تا روز قیامت بدان نیازمندند پیدا نکردند، ازاین‌رو ادامه این مسئولیت باید بر عهده کسانی باشد که مورد تأیید خداوند و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) باشد.
دوم. مهم ترین دلیل «مرجعیت علمی» اهل بیت(علیهم السلام)؛ حدیث متواتر «ثقلین» است که بیست و چهار نفر از صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و نوزده نفر از تابعین آن را از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده اند.[45]
زید بن ارقم نقل کرده است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«إنّی تارکٌ فیکم الثقلین ما إن تمسکتم بهما لَن تضلّوا بعدی؛ أحدهما أعظم من الآخر کتاب الله حبلٌ ممدودٌ من السّماء إلی الأرض، و عترتی أهل بیتی. و لن یتفرّقا حتّی یردا علیَّ الحوض. فانظروا کیف تخلفونی فیهما»[46]؛ «به درستی که من چیزی را در میان شما نهاده ام که تا زمانی که به آن تمسّک بجویید هرگز پس از من گمراه نخواهید شد یکی از آنها با عظمت تر از دیگری است کتاب خدا ریسمانی است کشیده شده از آسمان به سوی زمین و عترت و اهل بیتم. و هرگز این دو از یکدیگر جدا نخواهد شد تا این که سرحوض (کوثر) بر من وارد شوند. لیک مواظب باشید که چگونه با آن دو رفتار می کنید».
این حدیث زید بن ارقم همان حدیثی است که در «صحیح مسلم» بیان شده است ولی ترمذی به صورت کامل تر نقل کرده است.
مرحوم علامه طباطبایی در توضیح و تبیین حدیث نورانی ثقلین چنین می گوید: «حدیث ثقلین از احادیث مسلّم و قطعی است که به سندهای بسیار و عبارات مختلفی روایت شده و سنی و شیعه به صحتش اعتراف و اتفاق دارند. از این حدیث و امثالش چند مطلب مهم استفاده می شود:
1. چنانچه قرآن تا قیامت در بین مردم باقی می ماند، عترت پیغمبر نیز تا قیامت باقی خواهد ماند؛ یعنی هیچ زمانی از وجود امام و رهبر حقیقی خالی نمی گردد.
2. پیغمبر اسلام به وسیله این دو امانت بزرگ (قرآن و عترت)، تمام احتیاجات علمی و دینی مسلمین را تأمین نموده و اهل بیتش را به عنوان مرجع علم و دانش به مسلمین معرفی کرده و اقوال و اعمالشان را معتبر دانسته است.
3. قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) نباید از هم جدا شوند و هیچ مسلمانی حق ندارد از علوم اهل بیت(علیهم السلام) اعراض کند و خودش را از ارشاد و هدایت آنان بیرون نماید.
4. مردم اگر از اهل بیت(علیهم السلام) اطاعت کنند و به اقوال آنان تمسّک جویند، گمراه نمی شوند و همیشه حق نزد آنها خواهد بود.
5. هم چنان که قرآن جاودانه است و از هرگونه خطا و اشتباه مصون است؛ اهل بیت(علیهم السلام) نیز راهشان ادامه دارد و از خطا و اشتباه معصومند. و به واسطه همین قرینه معلوم می شود که مراد از اهل بیت و عترت، تمام خویشان و اطرافیان پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیست بلکه افراد معینی می باشند که از جهت علومِ دین، کامل باشند و خطا و عصیان در ساحت وجودشان راه نداشته باشد، تا صلاحیت رهبری داشته باشند و آنها عبارتند از: علی بن ابی طالب و یازده فرزندش که یکی پس از دیگری به امامت منصوب شدند. چنانچه در روایات نیز به همین معنا تفسیر شده است».[47]
حدیث دیگری که بیانگر «مرجعیت علمی» اهل بیت(علیهم السلام) است؛ حدیث «سفینه» است؛ هشت نفر از بزرگان صحابه مانند علی(علیه السلام)، ابوذر غفاری، ابن عباس، و دیگران حدیث سفینه را از رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده اند[48] که ایشان فرمودند: «مثل أهل بیتی کمثل سفینة نوح مَن رکبها نجا و مَن تخلّف عنها غرق»[49]؛ «مثل اهل بیت من همانند کشتی نوح است که هر کس بر آن سوار شد نجات یافت و هر کس تخلّف نمود غرق گشت».
سوار شدن بر کشتی اهل بیت(علیهم السلام) به معنی گرفتن علوم و معارف ناب اسلامی و نبوی از آنها و عمل نمودن بر طبق آنهاست و این همان اثبات «مرجعیت علمی» اهل بیت(علیهم السلام) است.
نکته شایان ذکر آن که مخالفت و دشمنی و کینه توزی دشمنان اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) با ایشان به ویژه خلفای ستمگر بنی امیه و بنی عباس؛ باعث گردید که مردم جرأت نکنند در خانه اهل‌بیت(علیهم السلام) آمده و دانش ها و آموزه های ناب اسلامی و وحیانی را از آنها دریافت کنند؛ دانشمندان اهل‌سنت در اثر محروم شدن از سرچشمه زلال معارف اهل‌بیت(علیهم السلام) برای آن که پاسخ پرسش های جدید را پیدا کرده و خلأهای موجود خود را پر کنند، مجبور شدند به دلایل قیاسی، استحسانی و ظنّی که بی نیاز کننده از حق و حقیقت نبود، مراجعه کنند.
مرحوم علامه طباطبایی درباره میراث حدیثی اهل‌سنت می گوید:
«نبودن روح تحقیق در عامّه صحابه از یک طرف، و ممنوع بودن بحث و انتقاد در معارف دینی از طرف دیگر، و قدغن نمودن مقام خلافت (که مفترض الطاعه شمرده می شد) از کتابت و تألیف از دیگر سوی، و پیدا شدن عدّه قابل توجّهی از ظاهر الأسلام های اسرائیلی که اخبار و معارف انبیای سلف را آن طور که دلشان می خواست نقل می کردند، از طرف چهارم، و اقبال بیرون از حدّ و اندازه عموم مسلمین به حدیث ناقلین و محدّثین آن که طبعاً جمعی از جاه طلبان و سودپرستان را برای کسب امتیازات اجتماعی تطمیع نموده و وادار می کرد که از هر مصدری باشد و به هر مفهومی باشد، حدیث تهیه کنند، یا طبق تمایلات و مقاصد سران امور و متنفذّین وقت، حدیث جعل کرده و بازاری گرم کنند، از سوی پنجم، باعث شد که حدیث از ارزش واقعی خود انداخته شود».[50]
اما یاران و اصحاب اهل بیت(علیهم السلام) از همان آغاز پیدایش تشیع و زیر نظر دقیق پیشوایان معصوم، میراث حدیثی و معرفتی شیعه را با دقت و امانت و پاکی تدوین نمودند و با معیاری که اهل بیت(علیهم السلام) در اختیار آنها قرار داده بودند، توانستند احادیث معتبر را از غیرمعتبر تمییز دهند و آن معیار همان «سفارش امامان شیعه درباره عرضه اخبار و احادیث بر قرآن» بود؛ که اگر احادیث ما با قرآن موافق بود، به آن عمل کنید وگرنه آنها را کنار بگذارید.
هم اکنون مذهب غنی شیعه برخوردار از میراث معرفتی گرانمایه ای در اصول و فروع دین است که از زمان صدر اسلام تا آغاز غیبت کبری بیش از 250 سال در اختیار او قرار گرفته و دانشمندان سخت کوش و مجاهد شیعه، مانند: شیخ صدوق و شیخ کلینی و شیخ طوسی و دیگران در حفظ و حراست از این میراث غنی و گران بها نهایت تلاش را کرده اند.

قرآن و اهل‌بیت(علیهم السلام)
آیا قرآن کریم به فضایل اهل‌بیت(علیهم السلام) اشاره کرده است؟

فضایل اهل‌بیت(علیهم السلام) را با ذکر چند مقدمه می توان به اثبات رسانید:
مقدمه اول:
در قرآن کریم می خوانیم:
«إِنَّهُ لَقُرآنٌ کَرِیمٌ. فِی کِتابٍ مَکنُونٍ. لا یَمَسُّهُ إِلاَّ المُطَهَّرُونَ»[51]؛«همانا آن، قرآن کریمی است که در کتاب محفوظی جای دارد و جز پاکان نمی توانند به آن دست یابند».
منظور از «المطهّرون» در آیه شریفه، طهارت از حَدَث و با وضو بودن نیست؛ در این صورت می‌بایست «لایمسُّه الاّ المتطهّرون یا المطِّهرون» باشد، در حالی که آیه شریفه «المطهَّرون» اسم مفعول از «تطهیر» است؛ یعنی آنهایی که از پلیدی‌ها پاک و مطهّر شده‌اند. بر طبق این آیه، تنها «مطهَّرون» به حقیقت و ژرفای قرآن کریم راه دارند.[52]
مقدمه دوم:
در این که مطهّران چه کسانی اند؟ باز به قرآن مراجعه می کنیم؛ خداوند متعال می فرماید:
«إِنَّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ اهل البَیتِ وَ یُطَهِّرَکُم تَطهِیر»[53]؛«همانا خدا چنین می خواهد که هر رجس و پلیدی را از شما خانواده نبوّت دور سازد و شما را از هر عیب پاک و منزه گرداند.»
در این آیه شریفه، مصداقِ مطهّران مشخص و معین شده است؛ آنان کسانی جز اهل‌بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیستند.
مقدمه سوم:
با مراجعه به روایات فریقین شیعه و سنی پی می بریم که مقصود از «اهل‌بیت(علیهم السلام)» در آیه شریفه، پیامبر اکرم، علی، فاطمه، حسن و حسین(علیهم السلام) می باشند.[54] اگر چه حصر در آیه اضافی است در مقابل همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و بقیه صحابه، تا آن ها از شمول آیه خارج گردند؛ در نتیجه آیه تطهیر شامل بقیه اهل‌بیت(علیهم السلام) از دوازده امام نیز می شود.
از مجموع این مقدمات استفاده می شود که اهل‌بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) مرجع دینی مردم بوده و بر مردم امامت دارند و بیانات آنان در ذیل آیات حجّت است.
این مطلب با سه آیه دیگر نیز به اثبات رسیده و مضمون آیه «لا یَمَسُّهُ إِلاَّ المُطَهَّرُونَ» را تأیید می کند. خداوند متعال می فرماید:
«وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَستَ مُرسَلاً قُل کَفی بِاللهِ شَهِیدا بَینِی وَبَینَکُم وَمَن عِندَهُ عِلمُ الکِتابِ»[55]؛ «آن ها که کافر شدند و می گویند [تو پیامبر نیستی] بگو: کافی است که خداوند و کسی که علم کتاب [و آگاهی بر قرآن] نزد او است، میان من و شما گواه باشند.»
بر طبق روایات رسیده از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در ذیل آیه، «وَمَن عِندَهُ عِلمُ الکِتابِ»؛ «کسی که علم کتاب نزد اوست» بر علی(علیه السلام) تطبیق داده شده است.
ابوسعید خدری گوید که از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره «وَمَن عِندَهُ عِلمُ الکِتابِ» پرسیدم؛ حضرت در پاسخ فرمودند: «ذاک أَخی علی بن ابی طالب»؛ «این برادر من علی بن ابی طالب است»[56]
اگر این آیه کریمه سوره رعد را در کنار این آیه سوره نمل قرار دهیم که می فرماید:
«قالَ الَّذِی عِندَهُ عِلمٌ مِنَ الکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبلَ أَن یَرتَدَّ إِلَیکَ طَرفُکَ»[57]؛ «آن کس که دانشی از کتاب داشت، گفت: من آن را (تخت بلقیس) پیش از آن که چشم بر هم زنی نزد تو می آورم»
می فهمیم که جایگاه علمی امام علی(علیه السلام) چه جایگاه والا و سترگی است، زیرا کسی مثل آصف بن برخیا که «علمٌ من الکتاب» داشت و برخی از علم کتاب را به او داده بودند، توانست تخت بزرگ بلقیس را در یک چشم بر هم زدن از آن سرزمین دور نزد حضرت سلیمان(علیه السلام) احضار کند، اگر قسمتی از علم کتاب چنین اثر شگفت انگیزی دارد پس اگر همه علم کتاب نزد کسی همچون امیرمؤمنان علی(علیه السلام) باشد چه آثار خارق العاده ای خواهد داشت.
و نیز می فرماید:
«بَل هُوَ آیاتٌ بَیِّناتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا العِلمَ...»[58]؛«... ولی این آیات روشنی است که در سینه دانشوران جای دارد...»
«... ثُمَّ أَورَثنَا الکِتابَ الَّذِینَ اصطَفَینا مِن عِبادِنا...»[59]؛«... سپس این کتاب [آسمانی] را به گروهی از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم...»

عدم تحریف قرآن
دیدگاه شیعه درباره تحریف قرآن چیست؟

شیعه امامیه در طول تاریخ با شیوه ها و روش های گوناگون در صدد گسترش معارف قرآنی برآمده و از این رهگذر، گستره ادبیات و علوم قرآنی را پربرگ و بار ساخته است. همچنین سعی کرده طبق شرایط زمانی هرگاه قرآن مورد هجوم بیگانگان و اهل کتاب قرار گرفته، از آن دفاع کند، ولی متأسفانه برخی از دشمنان مدت هاست که شیعه را به اعتقاد به تحریف قرآن متّهم می کنند؛ با این قرینه که چند نفر معدود و انگشت شمار، روایات تحریف را نقل کرده اند.
اینان دیدگاه ها و اقوال و کلمات اکثریت قریب به اتفاق علمای شیعه را نمی بینند و از طرف دیگر از احادیث «تحریف» در کتاب های خود چشم می پوشند. در حقیقت این اتهام بیشتر متوجه برخی علما و کتاب های اهل‌سنت است تا آنجا که از خلیفه دوم نقل کرده اند که قرآن 000/027/1 حرف داشته؛ یعنی، بیش از سه برابر آیات موجود و یا از خلیفه دوم نقل شده که در قرآن آیه رجم بوده که حذف شده است.[60]
همچنین یکی از موارد دیگری که دلالت بر تحریف به نقصان و کاستی قرآن کریم می کند، روایتی است که در صحیح بخاری ذکر شده که عمربن الخطاب چنین می گفت: یکی از آیاتی که ما از کتاب خداوند می خواندیم این آیه است: «أن لاتَرغبوا عَن آبائکم، فأنّه کفرٌ بکم أن تَرغبوا عن آبائکم»[61]؛ «از پدرانتان روی برمتابید، چرا که این کفر است که شما از پدرانتان روی گردان شوید».
این آیه ای که خلیفه دوم ادعا می کرد ما آن را جزو قرآن می دانستیم و آن را از قرآن تلاوت می کردیم، اکنون در هیچ قرآنی پیدا نمی شود. آیا نمی توان گفت نخستین کسی که معتقد به تحریف قرآن بوده، عمربن الخطاب است؟! روایت مذکور در صحیح ترین کتاب های اهل‌سنت پس از قرآن یعنی «صحیح بخاری» آمده که احادیثش نزد دانشمندان اهل‌سنت صحیح است و نیاز به بررسی سندی ندارد.
شایان ذکر است که برخی از علمای اهل‌سنت بر این باورند که در قرآن کریم تحریف رخ داده است و در این زمینه کتاب هایی نیز به نگارش درآورده اند. از جمله یکی از دانشمندان الازهر مصر به نام محمد عبداللّطیف الخطیب، کتابی به نام «الفرقان فی تحریف القرآن» نوشته که اکنون چاپ شده و در کتابخانه های مسلمانان موجود است.[62]
همچنین سجستانی کتابی نوشته به نام «المصاحف» که دلالت بر تحریف قرآن دارد. آیا نگارش یک یا چند کتاب درباره تحریف قرآن نشانگر آن است که همه دانشمندان دینی آن مذهب به تحریف قرآن اعتقاد دارند؟! هرگز چنین نیست. هیچ کس نه شیعه و نه سنی ارزشی برای چنین کتاب هایی قائل نیست.
آری، در کتاب های حدیثی و تفسیری، روایاتی در باب قرآن وارد شده که برخی، آنها را دلیل بر تحریف قرآن دانسته اند، ولی باید توجه داشت که:
اوّلاً، اکثر روایات از طریق افراد و کتاب هایی نقل شده که از وثاقت و اعتبار لازم برخوردار نیستند مانند کتاب قراءات احمد بن محمد سیاری (متوفی 286هـ.) که علمای رجال او را تضعیف کرده و مذهب او را فاسد دانسته اند.[63] یا کتاب علی بن احمد کوفی (متوفی 353هـ.) که علمای رجال درباره او گفته اند: «در پایان عمر راه غلوّ را پیش گرفته است».[64]
ثانیاً، بخش دیگری از روایات که بر تحریف حمل شده جنبه تفسیری دارد، به این معنا که در روایت مفاد کلی آن بر مصداق اتمّ و اکمل تطبیق شده یا بر یکی از مصادیقش؛ برخی گمان کرده اند این تفسیر و تطبیق جزء قرآن بوده و از آن حذف شده است. مثلاً در سوره حمد آیه «اهدِنَا الصِّراطَ المُستَقِیمَ»، به صراط پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان او؛ یا به صراط علی(علیه السلام) تفسیر شده است و روشن است که چنین تفسیری از باب تطبیق کلّی بر فرد اتمّ و اکمل آن است.[65]
امام خمینی روایاتی را که احتمال تحریف از آنها به دست می آید، سه قسم کرده اند:
الف. روایات ضعیفی که نمی توان به آنها استدلال نمود.
ب. روایات جعلی که شواهدی بر ساختگی بودن آنها وجود دارد.
ج. روایات صحیح که دقت در آنها روشن می سازد که مقصود از تحریف در قرآن، تحریف معنوی است نه لفظی.[66]
ثالثاً، کسی که قصد دارد درباره یک مذهب قضاوت کند باید عقاید آن مذهب را از علمای آن، اعم از متکلمین، فقها و مفسرین بیابد نه این که تنها به برخی از کتب حدیثی آن مذهب مراجعه کند؛ مرحوم علامه محمدجواد بلاغی در مقدمه تفسیر گران سنگ خود «آلاء الرحمن» در ذیل عنوان «قول الامامیة بعدم النقیصة فی القرآن»، دیدگاه مرحوم شیخ صدوق، سیدمرتضی، شیخ طوسی، شیخ بهایی و دیگران را درباره عدم تحریف قرآن ذکر می کند. این عالم مجاهد سپس بحث مبسوطی در عدم تحریف قرآن نموده و روایات وارد شده در این زمینه را نقد و بررسی می کند.
این همه مفسران شیعه که در طول تاریخ صدها تفسیر بر قرآن نوشته اند، آیا جز بر همین قرآنِ موجود تفسیر نگاشته اند؟ و آیا قائل به تحریف قرآنند؟ و فقهای شیعه که در ابواب گوناگون فقهی خود به قرآن استناد می کنند، آیا فتوای آنها برخلاف این قرآن است؟ و آیا قائل به تحریف قرآنند؟ متکلمان شیعه که در اثبات عقائد حقه شیعه همواره به آیات همین قرآن تمسک کرده اند، همگی اعتراف به عدم تحریف قرآن دارند.
این حقیقت را برخی از محقّقان اهل‌سنت دریافته و دامن مذهب شیعه را از اتهام اعتقاد به تحریف منزه دانسته اند.
چنان که شیخ رحمت الله هندی مؤلّف کتاب ارزشمند و معروف «اظهار الحق» گفته است: «قرآن کریم از نظر اکثر علمای شیعه امامیه از هرگونه تغییر و تبدیل محفوظ مانده است و قول کسانی را که قایل به تحریفِ به کاهش در قرآن می باشند، مردود می دانند».[67]
بنابراین گروهی از علمای وهّابی که بر نسبت دادن اعتقاد به تحریف قرآن به شیعه اصرار ورزیده و دیدگان خود را بر آن همه اقوال صریح در نفی تحریف قرآن فرو می بندند، از جاده انصاف خارج شده و راه عناد و لجاج را می پیمایند.

پی نوشت ها:
[1]. لسان العرب، ج۸، ص۱۸۸ ؛ المیزان، ج۱۷، ص۱۴۷.
[2]. اوائل المقالات، ص۳۵ ؛ الملل و النحل، ج۱، ص۱۴۶.
[3]. النص و الاجتهاد، تألیف امام شرف الدین.
[4]. بیّنه، آیه 7.
[5]. تفسیر طبری، ج 27، ص 592.
[6]. الدرّ المنثور، سیوطی، ج 8، ص 589؛ فتح القدیر، شوکانی، ج 5، ص 477؛ شواهد التنزیل، حاکم حسکانی، ج 2، ص459.
[7]. همان؛ مرحوم علامه امینی در الغدیر، ج 2، ص 98 و نیز در ج 3، ص 116، به تفصیل منابع اهل‌سنت که این حدیث و مانند آن را آورده اند، ذکر می کند.
[8]. الصّواعق المحرقه، ابن حجر هیتمی، ج 2، ص 467.
[9]. الأستیعاب، ابن عبدالبرّ، ج 3، ص 197.
[10]. «کان جماعه من الصحابه یتشیعون لعلی و یرون إستحقاقه علی غیره و لمّا عُدل به إلی سواه، تأفّفوا من ذلک و أسفوا له، الاّ أنّ القوم لرسوخ قدمهم فی الدّین و حرصهم علی الألفه لم یزیدوا فی ذلک علی النجوی بالتأفف و الأسف»، تاریخ ابن خلدون، ج 3، ص 215.
[11]. ر.ک: شیعه (مذاکرات و مکاتبات پروفسور هانری کربن با علامه طباطبایی)، ص19 و 20.
[12]. الغدیر، ج۱.
[13]. فرق الشیعه، ص۱۷-۱۸؛ اعیان الشیعه، ج۱، ص۱۸ـ۱۹.
[14]. اوائل المقالات، ص۳۸.
[15]. تذکرة الحفّاظ، ذهبی، ج 1، ص 126؛ در ترجمه «جعفر بن محمد الصادق(علیه السلام) »؛ تهذیب الکمال، مزّی، ج 5، ص 79.
[16]. پیشوایان هدایت، پیشوای مذهب حضرت صادق(علیه السلام)، سید منذر حکیم، ج 8، ص 29.
[17]. تذکرة الحفاظ، ذهبی، ج 1، ص 126.
[18]. الأمام جعفر الصادق(علیه السلام) رمز الحضارة الأسلامیه، محمدامین امینی، ص 15؛ ایشان آراء علمای اهل‌سنت درباره امام صادق(علیه السلام) را گردآوری کرده اند.
[19]. برای آشنایی بیشتر از شرایط سیاسی دوران امام صادق(علیه السلام) ر.ک: زندگی امام صادق جعفر بن محمد(علیه السلام)، سید جعفر شهیدی.
[20]. همان، ص 11 و 13.
[21]. صادق آل محمد(علیه السلام)، محمود منشی، ص 140.
[22]. اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج 1، ص 24.
[23]. الأرشاد، شیخ مفید، ص 525؛ زندگی امام صادق جعفر بن محمد(علیه السلام)، سیدجعفر شهیدی، ص 61.
[24]. مجموعه آثار، مرتضی مطهری، ج 18، ص 73 با تصرف و تلخیص.
[25]. الأمام الصادق(علیه السلام)، محمد حسین المظفر، ج 1، ص 187.
[26]. ترتیب مقاییس اللّغة، ابن فارس، ص 387.
[27]. لسان العرب، ابن منظور، ج 5، ص 267.
[28]. تاریخ ابن خلدون، ج 4، ص 6.
[29]. تشیید المراجعات، سیدعلی میلانی، ج 3، ص 154.
[30]. مقالات الأسلامیین، ج1، ص 16؛ دایرة المعارف تشیع، ج 8، ص 101.
[31]. أعیان الشیعه، سید محسن امین، ج 1، ص 23.
[32]. الغدیر، امینی، ج 10، ص 300؛ اعیان الشیعه، ج 1، ص 23.
[33]. بحارالانوار، مجلسی، ج 47، ص 390 و 391.
[34]. رجال طوسی، باب اصحاب علی(علیه السلام)، رقم 76.
[35]. خلاصة الاقوال، ص 236.
[36]. رجال ابن داود، ص 254.
[37]. عبدالله بن سبأ و دیگر افسانه های تاریخی، سید مرتضی عسکری، ص 41 و 42؛ تاریخ طبری، ج4، ص 340؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 3، ص 154.
[38]. علامه محقق مرحوم سید مرتضی عسکری، در کتاب گرانسنگ خود «عبدالله بن سبأ» به طور مفصل این افسانه تاریخی را با روشی کاملاً عالمانه و دقیق از جهت سند و دلالت به نقد و چالش کشیده اند.
[39]. عبدالله بن سبأ، عسکری، ص 49.
[40]. الغدیر، علامه امینی، ج 8، ص 413.
[41]. الغدیر، ج 9، ص 28.
[42]. همان، ج 9، ص 11.
[43]. همان، ج 8، ص 527.
[44]. حشر، آیه 7.
[45]. خلاصه عبقات الأنوار حدیث ثقلین، میر حامد حسین هندی، ص 481 و 483.
[46]. سنن الترمذی، ج 10-9، ص 271 و 272.
[47]. شیعه در اسلام، طباطبایی، ص 253 و 254.
[48]. حضرت آیت الله سید علی میلانی در کتاب گرانسنگ «نفحات الأزهار» به طور مستقل و مبسوط در ج 4، حدیث سفینه را از جهت سند و دلالت مورد بازپژوهی قرار داده اند.
[49]. نفحات الأزهار، ج 4، ص 32.
[50]. شیعه (مذاکرات و مکاتبات هانری کربن با علامه طباطبایی)، ص 33.
[51]. واقعه 56، آیات 77-79.
[52]. ر.ک: تفسیر الفخر الرازی، ذیل آیه 79 سوره واقعه.
[53]. احزاب، آیه 33.
[54]. صحیح مسلم، ج 7، ص 130 ؛ سنن ترمذی، ج 5، ص 656 ؛ کتاب المناقب.
[55]. رعد، آیه 43.
[56]. شواهد التنزیل، حسکانی، ج 1، ص 473.
[57]. نمل، آیه 40.
[58]. عنکبوت، آیه 49.
[59]. فاطر، آیات 31-33.
[60]. ر.ک: بخاری، صحیح، ج 8، صص 208 - 211، باب رجم الحبلی؛ الاتقان، ج 1، ص 198.
[61]. صحیح بخاری، کتاب المحاربین، باب رجم الحبلی، ج 6، ص 2505.
[62]. رسائل و مقالات، جعفر سبحانی، ج 1، ص 402.
[63]. رجال نجاشی، ج 1، ص 211.
[64]. همان، ج1، ص96.
[65]. مجمع البیان، ج 1، ص 28.
[66]. تهذیب الاصول، ج 2، ص 94.
[67]. الفصول المهمة، ص 175.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
3 + 1 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .